تبليغاتX
 جوونی آزاد
 

خدا قول نداده ...

خدا قول نداده
خدا قول نداده آسمون همیشه آبی باشه و باغ ها پوشیده از گل...
قول نداده زندگی همیشه به كامت باشه ...
خدا روزهای بی غصه و شادی های بدون غم و سلامت بدون درد رو هم قول نداده...
خدا ساحل بی طوفان، آفتاب بی بارون و خنده های همیشگی رو قول نداده ...
خدا قول نداده که تو رنج و وسوسه و اندوه رو تجربه نكنی ...
خدا جاده های آسون و هموار، سفرهای بی معطلی رو قول نداده ...
قول نداده کوه ها بدون صخره باشن و شیب نداشته باشن ...
رود خونه ها گل آلود و عمیق نباشن ...
قول داده ؟

ولی خدا رسیدن یه روز خوب رو قول داده ...
خدا روزی روزانه ، استراحت بعد از هركار سخت و کمک تو كارها و عشق جاودان رو قول داده . عجب روزی می شه اون روز ...
پس ناملایمات زندگی رو شکر بگو و فقط از خودش کمک بگیر که او جاودانه است و بس...
ناامیدی مثل جاده ای پر دست اندازه که از سرعت کم می کنه اما همین دست انداز نوید یه جاده صاف و وسیع رو بهت می ده ... زیاد تو دست انداز نمون ...
وقتی حس کردی به اون چیزی كه می خواستی نرسیدی خدا رو شکر کن چون اون می خواد تو یه زمان مناسب ترا غافلگیرت کنه و یه چیزی فراتر از خواسته الانت بهت بده...

حال من میگم ایمانمان را تنظیم کنیم تا به مخصود عشق خدائی  برسیم بهترین باشیم برای خود و عشق خدائیمان راستی بهترین نظر شما چیه ای دوستان خوش نویش منتظرم بنویس تا آرامش خدائی همه وجودت را سرشار از عشق کند خدای مهربون ممنون شما

الــــــــــــهی

نظر خود بر ما مدام کن

و به وقت رفتن بر جان ما سلام کن


 

نگاشته شده بدست غریب عاشق در یکشنبه دهم آبان 1388 ساعت 11:30 موضوع | لینک ثابت


ساده نمیر ...

به آرامی آغاز به مردن می‌کنی
اگر سفر نکنی
اگر کتابی نخوانی
اگر به اصوات زندگی گوش ندهی
اگر از خودت قدردانی نکنی
به آرامی آغاز به مردن می‌کنی
زمانی که خودباوری را در خودت بکشی
وقتی نگذاری دیگران به تو کمک کنند 
به آرامی آغاز به مردن می‌کنی
اگر برده‏ عادات خود شوی
اگر همیشه از یک راه تکراری بروی …
اگر روزمرگی را تغییر ندهی
اگر رنگ‏های متفاوت به تن نکنی
یا اگر با افراد ناشناس صحبت نکنی
تو به آرامی آغاز به مردن می‏کنی
اگر از شور و حرارت
از احساسات سرکش
و از چیزهایی که چشمانت را به درخشش وامی‌دارند
و ضربان قلبت را تندتر می‌کنند
دوری کنی 
تو به آرامی آغاز به مردن می‌کنی
اگر هنگامی که با شغلت،‌ یا عشقت شاد نیستی، آن را عوض نکنی
اگر برای مطمئن در نامطمئن خطر نکنی
اگر ورای رویاها نروی
اگر به خودت اجازه ندهی
که حداقل یک بار در تمام زندگی‏ات
ورای مصلحت‌اندیشی بروی...
امروز زندگی را آغاز کن!
امروز مخاطره کن!
امروز کاری کن!
نگذار که به آرامی بمیری!
شادی را فراموش نکن


 

نگاشته شده بدست غریب عاشق در شنبه دوم آبان 1388 ساعت 13:6 موضوع | لینک ثابت


خدا هست...

هستند كساني كه در سر و صداي دائم به سر مي برند. در نمايشگاه، رستوران يا معبد در پریشانی ایام  آنها زبانهاي خود را بي وقفه حركت مي دهند و باز نمي ايستند. آنها در راه خدا خيلي پيش نخواهند رفت.

قبل از صحبت كردن بينديشيد: آيا گفتن چيزي ضروري است؟ آيا واقعيت دارد؟ آيا مهربان است؟ آيا كسي را نخواهد رنجاند؟ آيا از سكوت بهتر است؟

سكوت ارتباطي با تصميم فرد ندارد و همواره وجود دارد. سكوت جريان بي پايان خداي خالص به سمت شما در دنيا است.

بدانيد كه من همواره با شمايم و مشوق و راهنماي شما هستم. همواره در آن حضور دائم زندگي كنيد.

قلب خود را معبد آرامش كنيد.

در خدا زندگي كنيد و مشوق ديگران باشيد كه در خدا زندگي كنند.

صبر تنها نيرويي است كه انسان بدان نياز دارد.

سكوت كلام سالك معنوي است.

عشق پاداشي نمي جويد. عشق پاداش خود است.

خداوند به شما زمان، فضا، قلب، هوا، انديشه، مهارت، فرصت و اقبال عطا فرموده است. چرا بايد احساس كنيد كه خود كننده كار هستيد...


 

نگاشته شده بدست غریب عاشق در سه شنبه بیست و یکم مهر 1388 ساعت 9:18 موضوع | لینک ثابت


یادش بخیر ...

تو که از دل و صبر میگویی ، اگر اندیشیدن دشوار است چرا از دل نمی خندی؟ چرا باران پاییز به شعرسپیدت نمی آورد؟شاید آنچه تو میگویی جایی دیگر است، شاید کمی دنج تر از اینجا برایت خوب باشد ،جایی  که بی دریغ از خودت میدانی . من همانجا بهار را  خیس دیده ام آنجا چنان طراوتی داشت که گیاه معرفت هم روییده بود . تو فقط نگاهت را بردار و برو .

یاد آن تابستانی خوش که شبهایش  با خودم یک شبه عهد هزارساله میبستم ،‌هی... ، پدر بزرگ با لباسهای کهنه اش از باغ میوه می آورد و من هنوز آنقدر بزرگ نشده بودم که نگرانش شوم! شبی عهد بستم که یادم نرود ، نوشتم و بعد از خواندن دوباره اش دور آن عهد با خودکار قرمز خط کشیدم که یادم نرود ، که خوب باشم .اما اکنون شبهایی طولانی از تحمل با زغال روزمرگی دور فرداهای دیروز خط سیاه کشیده اند . زغالی که از نان سوخته می نویسد و بر بوم تنهای بیدار خواب عمیق خستگی میکشد. یاد آن زمستانی خوش که از شوق امنداد خندیدن و برف پارو کردن چند بار لباس عوض میکردیم .  این روزها نیاز به  کمی پول برف را بی مزه کرده و خنده را زورکی . آن مرد کارتن خواب  نگاهش هیچ فرقی با رهگذران نمیکند .   همه با نگاهشان یواشکی آه میکشند و آن دختر بچه دو ساله  که بزگتر ها را میخنداند هنوز بزرگتر نشده . این چه مصیبتی است که سیاهیش به آخر نمی آید این چه آتشی است که شعله میکشد و افزون میشود ؟ 

 هیاهوی بی رمق باد از لای پنجره کهنه امید هنوز خبر از زندگی میدهد ! صدایش می زنم  تا در گوشی به او بگویم که  ای باد بوی خوب خواستن میدهی ، مراقب باش که  بر باد نروی !


 

نگاشته شده بدست غریب عاشق در سه شنبه چهاردهم مهر 1388 ساعت 9:59 موضوع | لینک ثابت


جعبه ای برای عشق

مردی دختر سه ساله ای داشت.روزی مرد به خانه آمد ودید که دخترش گران ترین کاغذ

 

زرورق کتابخانه را برای آرایش یک جعبه کودکانه هدر داده است .مرد دخترش را بخاطر

 

 اینکه کاغذ زرورق گرانبها را برای آراستن یک جعبه بی ارزش هدر داده بود تنبیه کردودختر

 

 کوچک آن شب با گریه در بستر خوابید.روز بعد مرد وقتی از خواب بیدار شد دید که دختر

 

 بالای سرش نشسته است وآن جعبه زرورق شده را به او تقدیم میکند.مرد تازه متوجه شده

 

 بود که روز قبل تولد او بوده ودختر آن زرورق را برای هدیه ی تولد او مصرف کرده بود.او

 

 باشرمندگی دخترش را بوسید ودر جعبه را باز کرد .اما باکمال تعجب دید که جعبه خالیست.

 

مرد دوباره پرخاش کرد که جعبه ی خالی هدیه نیست.

 

دختر با تعجب به او نگاه کرد وگفت:بابایی من دیروز هزار تا بوس توی جعبه گذاشتم تا هر

 

هر وقت دلت برام تنگ شد یکی از بوس ها رو برداری.

 

می گویند پدر آن جعبه را همیشه همراه دارد و هر گاه دلتنگ می شود آن جعبه را باز

 

میکند و به طور عجیبی آرامش می گیرد .این است هدیه ی جاودانه عشق.

 


 

نگاشته شده بدست غریب عاشق در چهارشنبه هشتم مهر 1388 ساعت 14:47 موضوع | لینک ثابت


خوشبختی...

نامه ای نیست که یک روز ٬ نامه رسانی ٬ زنگ در خانه ات را بزند

 

 و آن را به دستهای منتظر تو بسپارد ...

 

خوشبختی

 

ساختن عروسک کوچکی است از یک تکه خمیر نرم شکل پذیر ...

 

به همین سادگی ٬ به خدا به همین سادگی .

 

اما یادت باشد که جنس خمیر آن باید از عشق و ایمان باشد نه هیچ چیز دیگر ...

 

خوشبختی را در چنان هاله هایی از رمز و راز ٬ لوازم و شرایط ٬ اصول و قوانین پیچیده ی

 

ادراک ناپذیر فرو نبریم که خود نیز درمانده در شناختش شویم ...

 

خوشبختی ...

 

همین عطر محو و مختصر تفاهم است که در سرای تو پیچیده است ...


 

نگاشته شده بدست غریب عاشق در یکشنبه بیست و نهم شهریور 1388 ساعت 0:19 موضوع | لینک ثابت


هر آنچه تو بخواهی...

 

پروردگارا تو را شکر می کنم
برای تمام نعماتی که به من ارزانی داشتی
برای تمام روزهای افتابی و برای تمام روزهای غمگین ابری و بارانی.
برای غروبهای ارام وشبهای تاریک و طولانی
تو را شکر میگویم برای سلامتی و بیماری
برای غمها وشادیهایی که امسال به من عطا کردی.
تو را شکر می گویم برای تمام چیزهایی که مدتی به من قرض دادی و سپس باز پس گرفتی.
خدایا شکرت برای تمام لبخندهای محبت بار ، دستان یاری رسان ، برای همه ان عشق و محبت و چیزهای شگفت انگیزی که دریافت کردم.
شکر برای تمام گلها و ستارگان ، برای تمام فرزندان و عزیزانی که دوستم دارند.
خدایا تو را شکر میگویم برای تنهاییم ، برای مسائل و مشکلاتم ، برای تردیدها و اشکهایم ، چرا که همه اینها مرا به تو نزدیکتر کرد.
تو را شکر می گویم برای تداوم حیاتم ، برای اینکه سرپناهی در اختیارم نهاده ای ، برای غذایم و برای براورده کردن تمام نیازم.
امسال چه چیزی در انتظارم است.
پروردگارا همان را میخواهم.که تو برایم خواسته ای.
تنها از تو میخواهم،آنقدر به من ایمان عطا کنی تا در هر انچه بر سر راهم قرار میدهی تو را ببینم و خواستت را.
انقدر امید و شجاعت تا نومید نشوم و آنقدر عشق و محبت ... هر روز بیش از روز قبل ، عشق نسبت به خودت و انان که در اطرافم هستند.
پروردگارا ، به من بردباری ، فروتنی ، و تسلیم و رضا عنایت فرما ، خدایا مرا آن ده که مرا ان به ، و آنچه را که نمیدانم چگونه از تو بخواهم.
پروردگارا ، به من قلبی فرمانبردار، گوشی شنوا ، ذهنی هوشیار ، و دستانی ساعی عنایت فرما تا بتوانم تسلیم رضایت گردم و آنچه را که به کمال برایم خواسته ای بر دیده منت بپذیرم.
خدایا ، بر تمام عزیزانم برکت و بهروزی عطاکن و صلح و دوستی و ارامش بر قلوب انسانها حاکم گردان.
آمین


 

نگاشته شده بدست غریب عاشق در جمعه سیزدهم شهریور 1388 ساعت 14:8 موضوع | لینک ثابت


حق...

پيش از آنكه انسان پا بر زمين بگذارد خداوند تكه اي خورشيد و پاره اي ابر به او داد
و فرمود : اي انسان زندگي كن و بدان در آزمون زندگي اين ابر و اين خورشيد فراوان به كارت آيد.
انسان نفهميد كه خداوند چه مي گويد.
پس از خداوند خواست تا گره ي ندانستنش را قدري باز كند.
خداوند گفت اين ابر و اين خورشيد ابزار كفر و ايمان توست.
زمين من آكنده از حق و باطل است.
اما اگر حق را ديدي خورشيدت را به در كش تا آشكارش كني.
آنگاه مومن خواهي بود.
اما اگر حق را بپوشاني نامت در زمره ي كافران خواهد آمد.
انسان گفت من جز براي روشن گري به زمين نمي روم.
و مي دانم اين ابر هيچ گاه به كارم نخواهد آمد.
 
 
انسان به دنيا آمد اما هر گاه حق را پيش روي خود ديد چنان هراسيد كه خورشيد از دستش افتاد.
حق تلخ بود.
حق دشوار بود و ناگوار.
حق سخت و سنگين بود.
پس هر بار كه با حقي رويارو شد آن را پوشاند تا زيستنش را آسان كند.
فرشته ها مي گريستند و مي گفتند
حق را نپوشان...
حق را نپوشان...
اين كفر است...
 
اما انسان هزاران سال بود كه صداي هيچ فرشته اي را نمي شنيد.
انسان كفران كرد
وكفر ورزيد
و جهان را ابرهاي كفر او پوشاند.
 
انسان به نزد خداوند باز خواهد گشت
و خداوند خواهد گفت
قسم به زمان كه زيان كردي
حق نام ديگر من بود...


 

نگاشته شده بدست غریب عاشق در شنبه هفتم شهریور 1388 ساعت 15:3 موضوع | لینک ثابت


بايد بروي...

 باز هم نرم و آهسته از متن تاریکی ها بگذر
و پشت همان هزار پیچ همیشگی برای آسمان ،
شمعی روشن كن
و به جای همه شمع ها از پروانه های سوخته ، عذر خواهي كن.
بغض را به پاس الفت ديرينه ، می گذارم بماند ديرتر از همه برود
اما حرف تو ، چون کاغذ مچاله ای در باد میدود
نمی دانم کجای این بی کجایی پر شتاب آرام مي گيرد .
بايد بروي
بايد دست های بی روز و بی عشقت را از این همه تلاطم رها کني
تا دورترین جاده های بی شب و بی تمام ،نيمه ماه را بیدار کني.
بايد بروي


 

نگاشته شده بدست غریب عاشق در شنبه سی و یکم مرداد 1388 ساعت 9:37 موضوع | لینک ثابت


مادر ...

در مطب دكتر به شدت به صدا درآمد.

دكتر گفت: «در را شكستی! بیا تو.»

در باز شد و دختر كوچولوی نه ساله ای كه خیلی پریشان بود، به طرف دكتر دوید: «آقای دكتر! مادرم!» و در حالی كه نفس نفس می زد، ادامه داد: «التماس می كنم با من بیایید! مادرم خیلی مریض است.»

دكتر گفت: «باید مادرت را اینجا بیاوری، من برای ویزیت به خانه كسی نمی روم.»

دختر گفت: «ولی دكتر، من نمی توانم. اگر شما نیایید او می میرد!» و اشك از چشمانش سرازیر شد.

دل دكتر به رحم آمد و تصمیم گرفت همراه او برود. دختر دكتر را به طرف خانه راهنمایی كرد، جایی كه مادر بیمارش در رختخواب افتاده بود.

دكتر شروع كرد به معاینه و توانست با آمپول و قرص تب او را پایین بیاورد و نجاتش دهد. او تمام طول شب را بر بالین زن ماند؛ تا صبح كه علائم بهبود در او دیده شد.

زن به سختی چشمانش را باز كرد و از دكتر به خاطر كاری كه كرده بود تشكر كرد.

دكتر به او گفت: «باید از دخترت تشكر كنی. اگر او نبود حتما می مردی!»

مادر با تعجب گفت: «ولی دكتر، دختر من سه سال است كه از دنیا رفته!» و به عكس بالای تختش اشاره كرد.

پاهای دكتر از دیدن عكس روی دیوار سست شد.

این همان دختر بود!!

فرشته ای كوچك و زیبا!!


 

نگاشته شده بدست غریب عاشق در دوشنبه بیست و ششم مرداد 1388 ساعت 14:22 موضوع | لینک ثابت


هدیه الهی

مدت زمانی پیش در یکی از اتاقهای بیمارستانی دو مرد که هر دو حال وخیمی داشتند بستری بودند. یکی از آنها اجازه داشت هر روز بعد از ظهر به مدت یک ساعت به منظور معاینه، روی تختخواب کنار پنجره اتاق، تنها بنشیند.

اما مرد دیگر اجازه تکان خوردن نداشت و باید تمام اوقات به حالت دراز کش روی تخت قرار گرفته باشد.  

دو مرد برای ساعاتی طولانی با هم حرف می زدند، از همسرانشان؛ خانه و خانواده شان؛ شغل و دوران خدمت سربازی و تعطیلاتشان خاطراتی برای هم نقل می کردند.

هر روز بعد از ظهر مردی كه اجازه داشت کنار پنجره یک ساعت بنشیند؛ برای مرد دیگر تمام مناظر بیرون را همان طور که می دید تشریح می کرد و آن مرد هر روز به امید آن یک ساعت که می توانست دنیای بیرون و رنگ هایش را در فکر خود تجسم کند به سر می برد.

 پنجره مشرف به یک پارک سرسبز است  با دریاچه ای طبیعی که چند قو و اردک در آن شنا می کنند و بچه ها نیز قایق های اسباب بازی  خود را در آب شناور کرده و بازی می کنند . چند زوج جوان دست در دست هم از میان گل های زیبا و رنگارنگ عبور می کنند . منظره زیبای شهر زیر آسمان آبی در دور دست به چشم می خورد و...

در تمام مدتی که مرد کنار پنجره این مناظر را توصیف می کرد؛ مرد دیگر با چشمان بسته در ذهن خود آن طبیعت زیبا را تجسم می کرد . در یک بعد از ظهر گرم مرد کنار پنجره رژه سربازانی که از پایین پنجره عبور می کردند را برای مرد دیگر شرح داد و مرد دیگر با بازسازی آن صحنه ها در ذهن خود؛ انگار که واقعاّ آن اتفاقات و مناظر را می دید.

روزها و هفته ها گذشت.....

یک روز صبح زمانی که پرستار وسایل استحمام را برای آنها به اتاق آورده بود؛ متاسفانه با بدن بی جان مرد کنار پنجره روبرو شد که در کمال آرامش به خواب ابدی فرو رفته بود؛ سراسیمه به مسئولان بیمارستان اطلاع داد تا جسد مرد را بیرون ببرند پس از مدتی همه چیز به حال عادی بازگشت مردی که روی تخت دیگر بستری بود از پرستار خواهش کرد که جای او را تغییر داده و به تختخواب کنار پنجره منتقل شود پرستار که از این تحول در بیمارش خوشحال بود این کار را انجام داد؛ و از راحتی و آسایش بیمار اطمینان حاصل کرد مرد به آرامی و تحمل درد و رنج بسیار خودش را کم کم از تخت بالا کشید تا بتواند از پنجره به بیرون و دنیای واقعی نگاه کند به آرامی چشمانش را باز کرد ولی روبروی پنجره تنها یک دیوار سیمانی بود.

مرد بیمار تعجب زده از پرستار پرسید: چه بر سر مناظر فوق العاده ای که مرد کنار پنجره برای او توصیف می کرد آمده است؟

.پرستار پاسخ داد: او چگونه منظره ای را برای تو وصف کرده است در حالی که خودش نابینا بود؟ او حتی این دیوار سیمانی را نیز نمی توانسته که ببیند. شاید او تنها می خواسته است که تو را به زندگی امیدوار کند.

موهبت عظیمی است که بتوانیم به دیگران شادی ببخشیم علیرغم این که خودمان در زندگی رنج ها و سختی های زیادی را تحمل می کنیم. در میان گذاشتن مشکلات زندگی با دیگران شاید کمی از رنج ما بکاهد اما زمانی که شادی ها تقسیم شوند. اثری مضاعف را خواهد داشت.

اگر می خواهی احساس ثروتمند بودن و توانگری کنی ؛ چیزهایی را به خاطر بیاور که  پول قادر به خرید آن ها نیست.

با پول می توانی همسری زیبا داشته باشی اما عشق واقعی را هرگز*****

با پول می توانی خانه ای  مجلل داشته باشی اما آسایش را هرگز****

با پول می توانی کتابخانه ای مجهز داشته باشی ولی استعداد و معلومات را هرگز****

با پول می توانی زیباترین تختخواب را داشته باشی اما خواب راحت را هرگز****

و با پول میتوانی مقام داشته باشی اما احترام را هرگز***

" فراموش نکن: امروز و هر چیزی که داری یک هـدیه و نـعمت الـهی اســـــت "


 

نگاشته شده بدست غریب عاشق در شنبه بیست و چهارم مرداد 1388 ساعت 2:28 موضوع | لینک ثابت


الهی...

الهی! اگر گوییم، ثنای تو گوییم، و اگر جوییم، رضای تو جوییم.

الهی! عمر خود بر باد کردم، وبرتن خود بیداد کردم.

الهی! همه تو، ما هیچ، سخن این است، بر خود مپیچ.

الهی! گفتی کریمم، امید بدان تمام است؛ تا کرم تو در میان است، ناامیدی حرام است.

الهی! تا از مهر تو اثر آمد، همه مهرها سر آمد.

الهی! مکش این چراغ افروخته را، و مسوز این دل سوخته را.

دوستی گزین که هیچ ملول نشود، سلطانی گزین که هیچ معزول نشود.

ظلم اگرچه بسیار شود به سر آید، ظالم اگر چه جبار است به سر در آید.

تا بر تن و مال لرزی، حقا که دو جو نیرزی.

الهی! به حق آن که تو را هیچ حاجت نیست، رحمت کن بر آن که او را هیچ حجت نیست.

بر گذشته افسوس مخور، عمر غنیمت دان، تندرستی را شکرگزار.

حرمت علم را به از مال نگاه دار.

الهی! تا مهر تو پیدا گشت همهء مهرها جفا گشت، و تا برّ تو پیداگشت همهء جفاها وفا گشت.

کریما! میان ما با تو داور تویی، آن کن که سزای آنی.


 

نگاشته شده بدست غریب عاشق در شنبه هفدهم مرداد 1388 ساعت 17:31 موضوع | لینک ثابت


آیا می آیی ؟

ثانيه ها در تپش اند، التهابي مهيج و شوقي شيرين در پيکر کوچکشان مي جوشد. در گذر از لحظه ها کند مي لغزند و شتاب هميشه را ندارند.

تعدادشان به عدد منتظران زميني و آسماني است، هرکدام در سينه اي مي تپند و شرار شوق را در فضا مي افشانند. گرماي جان بخشي است. از لحظه هبوط آدم تا همين لحظه ،همه در اين انتظار جان داده اند. غرش غمگين ابر ها و شتاب شور انگيز قطره ها در رسيدن به خاک، گردش خستگي ناپذير و بي تحمل افلاک، ذره ذره عطر هايي که هر صبح ، شور و شعف را به سينه ها مي ريزند، شاخه هايي که هر بهار از دل ساقه ها مي رويند و…همه به اين شوق، شوريده و حيران ، زمان را سپري مي کنند.

چه جانکاه است نيايش ملکوت و دعاي  ناسوت، چه دير به ثمر مي نشيند. بارالها! نغمه ها در گلوها ميميرند و ناله ها در سينه ها به سردي مي گرايند. روح عاصي انسان در ياسي مرگبار دست و پا ميزند. کام تشنه کودکان يتيم ميسوزد. سايه هاي عدالت ، گمگشته هاي هزار ساله آنهايند.

بشر در حصار سيمان و آهن و دود با سرعتي ديوانه وار سرگشته مي چرخد. چه مي خواهد؟ در پي کدام پناه ، سرگشته زمان را سپري ميکند؟ آنقدر در روزمرگي مدفون است که ماوراي ماده برايش افسانه جلوه مينمايد.

وجودي که ريشه و اساس هستي اش را در ملکوت اعلي به جا گذاشته است و اين لباس پوسيده و بي مقدار را چند روزيبه عاريت گرفته تا روح خود را براي لقاي دوست جلا دهد. چه غافل و بي خيال در بيغوله ماديات و در لايه هاي متعفن شهوات جا خوش کرده است.

می گویند اگر ۳۱۳ تن مخلص باشد می آیی . پس یعنی هنوز ...

 


 

نگاشته شده بدست غریب عاشق در چهارشنبه چهاردهم مرداد 1388 ساعت 16:59 موضوع | لینک ثابت


دو روز یا هزار سال ؟

دو روز مانده به پايان جهانش

تازه فهميد که هيچ زندگي نکرده است تقويمش پر شده بود و تنها دو روز

تنها دو روز خط نخورده باقي بود.

پريشان شد و آشفته و عصباني

نزد خدا رفت تا روزهاي بيشتري از خدا بگيرد.

داد زد و بد وبيراه گفت ،خدا سکوت کرد

جيغ کشيد و جار و جنجال راه انداخت

خدا سکوت کرد

آسمان و زمين را به هم ريخت

خدا سکوت کرد

به پر و پاي فرشته ها و انسان پيچيد

خدا سکوت کرد

کفر گفت و سجاده دور انداخت

خدا سکوت کرد

دلش گرفت و گريست و به سجاده افتاد

خدا سکوتش را شکست و گفت : عزيزم

اما يک روز ديگر هم رفت

تمام روز را به بد و بيراه و جار و جنجال از دست دادي

تنها يک روز ديگر باقي است

بيا و لااقل اين يک روز را زندگي کن

لا به لاي هق هقش گفت : اما با يک روز ؟

با يک روز چه کار مي توان کرد ؟

خدا گفت : آن کس که لذت يک روز زيستن را تجربه کند ، گويي که هزار سال زيسته است

و آنکه امروزش را در نمي يابد ، هزار سال هم به کارش نمي آيد

و آنگاه سهم يک روز زندگي را در دستانش ريخت و گفت

حالا برو و زندگي کن

او مات و مبهوت به زندگي نگاه کرد که در گوي دستانش مي درخشيد

اما مي ترسيد حرکت کند ، مي ترسيد راه برود ، مي ترسيد زندگي از لاي انگشتانش بريزد

قدري ايستاد

بعد با خودش گفت : وقتي فردايي ندارم ، نگه داشتن اين يک روز چه فايده ايي دارد

بگذار اين مشت زندگي را مصرف کنم

آن وقت شروع به دويدن کرد

زندگي را به سر و رويش پاشيد

زندگي را نوشيد و زندگي را بوييد

و چنان به وجد آمد

که ديد مي تواند تا ته دنيا بدود

مي تواند بال بزند

مي تواند

او درآن يک روز آسمان خراشي بنا نکرد ، زميني را مالک نشد ، مقامي را به دست نياورد

اما

اما درهمان يک روز دست بر پوست درخت کشيد ، روي چمن خوابيد

کفش دوزکي را تماشا کرد ، سرش را بالا گرفت و ابرها را ديد

و به آنها که او را نمي شناختند سلام کرد

و براي آنها که او را دوستش نداشتند از ته دل دعا کرد

او در همان يک روز آشتي کرد و خنديد و سبک شد

لذت برد و سرشار شد و بخشيد و عاشق شد و عبور کرد و تمام شد

او در همان يک روز زندگي کرد

اما فرشته ها در تقويم خدا نوشتند

امروز او در گذشت ، کسي که هزار سال زيسته بود


 

نگاشته شده بدست غریب عاشق در شنبه دهم مرداد 1388 ساعت 15:51 موضوع | لینک ثابت


بر باد رفته

باد آمد و خيال قشنگم به باد رفت
يادت که نيست...هست؟ هوا آسمانی بود...
آبی تر از لطافت رويای عاشقی؛

يادت که نيست...هست؟ تماشای بره ها...
در پشت تپه های تماشای عاشقی.
...يادش به خير نم نم باران بی صدا
بر روی نرمی سبز خيالها.

ای مهربان بی وفای پر از فکر بازگشت!
اينجا دگر هوا برای محبت نمانده است؛
سرما به روی دفتر رنگين خاطرات،
داغی به رنگ قرمز سودا نشانده است.


 

نگاشته شده بدست غریب عاشق در پنجشنبه هشتم مرداد 1388 ساعت 18:50 موضوع | لینک ثابت